برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
از ساعت ده صبح که نمایشگاه کتاب کارش را شروع کرد تا همین یک ساعت پیش که رسیدم شهر خودم فقط دارم بدشانسی می آورم و حرص می خورم! این بدترین سفر عمرم بود. کلی توی ذوقم خورد.
+ شاید بعدا برای تخلیه هیجانات منفی مربوط به این سفر، یک پست روزانه نوشت رمزدار بگذارم.
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
حرف که می زنی؛ گریه ام می گیرد؛ از شدت دوست داشتنت...
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
شب با چشمهای سرخ و خیس بخوابی و دلت بیداری نخواهد...
صبح با یک بغل لبخند بیدار شوی و تا شب نگران هیچ چیز نباشی...
شب یک بی تفاوتی سنگین تو را در آغوش بگیرد...
بفهمی که سنگ شده ای...
سنگ شدنت را دوست داشته باشی...
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
تو نباشی
اردیبهشت هم جهنم است...
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
توی زندگی، یه جاهایی هست که برنده هم بشی بازنده ای... چه برسه به این که بازنده بشی...
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور